اردلان نوری (الف_هیچ)

سید ابراهیم ... مرورم کن به تاول های داغ استوای برهنگی ...

...عبور از غبار با کلاه خودِ واژه ها
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۳
 


نقدی محتوایی بر شعری از اردلان نوری

 بدویت 2: مرثیه ای برای پابلو نرودا

 پیش از این، جسته و گریخته آثاری از شاعر محترم، آقای اردلان نوری را در جاهای مختلف خوانده بودم و با قلم ایشان آشناییِ اندکی داشتم. قلمی که تابعی از فضای درونیِ منبعث از شرایط بیرونی است؛ قلمی معترض و جهان نگر، برخاسته از دردهای عمیق و مشترک انسانی. نکته ی مهمی که در ابتدا باید به آن اشاره کرد، انتخاب های خاصِ این شاعر گرامی از دایره ی گسترده ی واژگان فارسی است. انتخاب هایی که موجب می شوند جهانِ برساخته ی ذهنِ شاعر ، برای مخاطب غیر حرفه ایِ ادبیات، اندکی پیچیده و سنگین به نظر برسد. از اساس، نوشته ها و شعرهایی که چنین شاخصه ای را دارند در ارتباط گیریِ مستمر با چنین مخاطبی، دچار مشکل می شوند اما از طرف دیگر،  می توانند تاثیر بسیار ژرف و ماندگاری بر مخاطبِ حرفه ای و اهل مطالعه بگذارند. مخاطبانی که بی شک، جامعه ی هدف برای این دسته از آثار و نوشته ها هستند و نویسنده یا شاعر نیز، بی گمان بر این امر کاملاً واقف است. علاوه بر تاثیر گذاری، جنبه ی آموزشی و انتشار دانش را نمی توان در این گونه از اشعار نادیده گرفت زیرا شاعر برای پرداختِ دقیق جهانِ ذهنی اش از کلمات ویژه و تعریف داری استفاده می کند که بار معناییِ خاصِ خود را دارند . عقبه ی مهم و شناسنامه دار واژگان، بخش عظیمی از رسالت شعر راــ به شکلی ناخودآگاه ــ به دوش می کشد؛ پس مخاطبِ هوشیار برای درک و دریافت بهتر، یا باید تسلط و پیش زمینه ی ذهنی داشته باشد یا باید پس از ته نشین شدن شعر از طریقِ چندبار خواندن، به مطالعه و شناخت بپردازد. این جاست که رگه ی آموزشی رخ می نماید و شاعر به بالا بردنِ سطح آگاهی مخاطب خود می پردازد. صد البته، مخاطب نیز می تواند برداشت های شخصی و دریافت های درونی اش از اثر را به شکلی جدی و طبقه بندی شده با شاعر در میان بگذارد تا شاعر نیز به اصلاح و نقد شعر خویش بپردازد. آن چه که گفتن اش در این جا ضروری به نظر می رسد این است که در این مواجهه ی ادبی، لزوماً شاعر و مخاطب هم نظر و هم رای نیستند و چه بسا در جاهایی کاملا در تضاد با یک دیگر باشند! مهم این است که شعر به ماهو شعر، چکش بخورد و حلقه ی ارتباطیِ جانداری شکل بگیرد میان جهان های ذهنی متفاوت. این تعامل و گفت و گوی دو طرفه که از دلِ یک شعر بر می خیزد، توانِ خوبی دارد در بالا بردن سطح کِیفی و عمقِ آثار شاعران گرامی. محیط های مجازی و فضاهایی که سایت های شعر و داستان آفریده اند، در کنار تمام معایب و کاستی های شان، دستِ کم این قدرت بلا منازع را دارند که تربیتی دو سویه در حریم ادبیات به وجود بیاورند. تربیت ذهنِ مخاطب و تربیت زبانِ شاعر. مقوله ی مغفول مانده ای که امیدوارم بیش از این ها مورد توجه قرار گیرد.

ادامه ی مطلب...

 

به قلم استاد ارجمند دکتر زهره کافی

 


 
 
... خیال پاییزی (1)
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

به تناسخ دلخوشم

سه پایه شوم... با بومی در آغوش

در یک غروب ِ منحط ِ بارانی

لابه لای انگشت هات

آرام ,  آرام ... طی کنی

گیسوان ِ بر شانه میهمانت را ...  .

 

 و ملودی ظریف ِ احساس

در تلنگر اذان ِ باران

به دیده   بیالایی

قالب , تهی کنی

غم باد بگیری  ...

و

قطرات سرد  ...

شیار صورتی گونه ات را

سیراب . ...

...

قلم  بچرخانی

 رخم را   ... به وسمه بیارایی و

بدیع بیافرینی

شاخه گلی غریب را  ...  در عطش .

...

به تناسخی دلخوشم

که زمینی باشم ... خا ا ا ا ا ا ک

دانه در مهر پروریده

چون پیله ای گرم

گندم بسبزانم

سبز

سبز

سبز

مرا گره بزنی

به  آب بدهی

...

دلخوشم

به رویای برگ شدن

زرد ِ پاییزان ,

با نسیمی سرد ...   فرو افتم

بر گیسوان شاعره ای ... محزون

شعری شوم

مرا بخوانی . ...

...

ادامه دارد ...

(الف_هیچ)

 پاییز منحط نود و سه

 

بشنویدم : اینجا

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای ...آواز دشتی


 
 
... گ ل و له
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
 

رویای آشیانه

از کوتاهی ِ

سقف ِ سنگر بود ,...

وقتی هر وعده

با چاشنی خمپاره

طعم کنسروها

قرمز میشد ,.

نای ماندن نبود ,

پوتین های خسته ...

جان ِ رفتن داشتند ,

همیشه  ...  اتفاقی هست , برای نیافتادن ...

کهنه سرباز ,

جای جنگ ,

عاشق شد ...

اما

 پاسخ گل ها...

گلوله بود ...

گلوله  .

(الف_هیچ)

 

 پینوشت 1: تقدیم به تمام سربازهای جمعگی

پینوشت 2:...بشنوید پاییز را


 
 
... امید !!!
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
 

 

 


 

آتش کشید

تا بر لبان تو بگمارد

سلیله ی مشق های جمعگی اش را

با کامی ...دو سه چند ,  

تا سکانس ِ عمیق ِ ,  یک جهان خمیازگی ...

پشت باور چوب خط هایی ... از امید

امید 

این لبخند ژوکوند زندگی  .!!!

(الف_هیچ)

پی نوشت:

خاموشم اما

دارم به اواز غم خود می دهم گوش

وقتی کسی اواز میخواند

خاموش باید بود ...

سایه

بشنویدم اینجا

پینوشت 2:

از ابتدا قرار بود این صفحه منحصر باشد به سپید نویسی این حقیر و باقی مطالب را در یک فضای اجتماعی تر بنویسم ... از انجاییکه علاقه نداشتم این صفحه تبدیل به وب نوشت های معمول و روزمره شود...اما بنا به برخی دلایل ازین پس مطالب منحصر به تراوشات ذهنی ام را در صفحه ی یادداشت های شخصی میتوانید دنبال کنید

درودهایم را پذیرا باشید

سپاس و یاعلی


 
 
...
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
 

 

مو آواز ندارُم

.

.

پی نوشت 1:

گوش خود را به همه بده ولی زبان خود را به گروهی اندک.
ویلیام شکسپیر

ما نیز چنین کنیم

 

پی نوشت2:

مادر ...

به لیموی ِ این زندگی

نه خنک بود ... نه شیرین

بیا و

به رسم پدر

سیگارم را

آتش بزن .


(الف_هیچ)

 

بشنوید شب افتابی را


 
 
...ساده گذشتیم
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
 

 

ساده ,  گذشتیم

. !

از جهانی

که کادرهایش را ,

تیرهای چراغ برق

پر میکند .,

و در ختان ِ گون

تخت پوش ِ

زورق ِ روحانی ِ نوح اند ...

...

ساده , گذشتیم

...!

از بمب هایی که

اسباب ِ  بازی های ِ  کودکانه اند

در مقیاس ِ عروسک و بچه

در آیین ِ معبد و نماز

برای جهانی که جرمش

نفت است . ,

نفت  ,

...

ساده گذشتیم

...!

از زمینی به حجم ِ یک شهر

با اسب هایی فرو رفته در منقار ِ ثروت

 

 

 

ساده گذشتیم

...!

 

از ارزاق  ِ  

 گندم زارهای  بالا  ده

که رواق ِ طلایی ِ

کفش های ِ عالیجناب را می سازند ,

تا در برج و باروهای شهر

با پرچم سپید ِ صلح

شب ها را هرزه گی کند ...

 

و   ساده     گذشتیم

برادر

...!

از چکش ها

تا ضربه های قانون را

پتک ِ

حراج ِ دکه های بکارت کنند ...

 

 

(الف_هیچ)

 

پی نوشت:

"طلیعه من است انگار زیر شولای به گرد نشسته ی پاییز"

بشنویدم این روزها با سقوط

 

پی نوشت دوم:

گاهنامه را از این لینک دنبال کنید

 

پی نوشت سوم:

" کراهت جنگ از آنجاست که بیشتر آدم شرور و شیطان صفت

درست می کند ،تا این که این نوع آدم ها را از بین ببرد... "

 


 
 
...بدویت 2 ...
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
 

مرثیه ای برای نرودا

 

...

تعزیّت آلام ِ سرخها

 جنون ِ گاوبازهای ِ

آلابامای خونین را

به زیر پرچم ِ

بورژوای

رسول جامگان ِ رذیل

مجسم می کند  .

...

متعبدین ِ استحاله های نوین

در کشاکش ِ

رسیدن های ِ نرسیده

به چند درجه

تا مقیاس ِ همه ی رنج ها .

...

گَزیده می شدند

به تاول ِ

اندیشه های ِ زلال ِ  نطق هایی آسمانی ,

و می جستیم

مقیاس ِ تقدس را

در پساپرده های ضد اهریمن

 برایِ ِ

 ساج های اندوهگین ِ بارانی

...

و

چون آستانی کبریایی

ملول گر میشد

به زخمه ها یش

هوای مستبد ِ

گندم زار ِ

عاری از باران ِ  شهر را

....

تو !!!

ای کیمیاگر ِ قلم

ای پاره وطن

ای نرودا ...

...

هیمنه ی شهر را

تنیده در خود

جهالتی طوفانی,

و قدسی های ِ قدیسه

زیر چرم های معنویت

به زمستان ِ خوابشان آرمیده اند .,

گمانم

آدمیان ِ شهر را

خروسکی بدخیم گرفته باشد  و

گلوگاهشان را حبس کلام !!!

...

نرودا !!!

اینجا

هیچ   کس

با شعرهایی که میخوانیم

کاری ندارد

در شهر تمدن را

به اندام ها نسبت میدهند

...

 

اه ...

نرودا

شهر را اسطبل کرده اند

اسب ها شعر میخوانند

و

 هرصبحگاه

آزادی  را

چهار مرتبه... بلند

به زبان ِ انگلیسی

 فریاد  می کنند

...

نرودا , !!!

حالا  نفت ها را مینوشند

 و  افتخار نوشیدن ِ پساب شان ,

در جامهای بلورین ِ 

 دختران ِ نازک ِ اندام ِ , تجدد را

برای ما میگذارند ,

 تا به سلامتی وجودشان ,

 جام هایمان را

به هم بزنیم و

سرود صلح  سر دهیم .

...

نرودا

در هشتی های این جماعت متمدن

در ضرب هاشان

در جمع هاشان

مرا

ترا

رنگ ها را

به تفریق نشسته اند...,

تا مدفون کنند

حنجره مان را ,

به زیر ِ خاکستر سیگارهای برگشان .

...

نرودا

آسمان کراهتبار شهر را

بمب افکن ها به نظاره نشسته اند

 و

به زبان وقیح ِ  تخمارها سخن میگویند ,   آدمیانش

...

اه

ای

نرودا

این دنیای متمدنانه ی ماست

آنها میکشند و

ما را به شماره میخوانند

آنها میدرند و

ما را به تثلیث میکشند

در حیرتم

که  چرا هیچکس

 هیچ ....ک....س

خاکستر ِ اندوه ِ اسبها را

تدفین  نمیکند

...

اه

ای برادر

ای پاره وطن

ای آبستن زخمهای سرگشوده

تو

میدانستی

نجابت ازکف رفته ی اسب ها  ,

تولد برهمنانی چون گاو اصیل  را

هرکدام

به صرف چرای ِ چند انسان

نوید میدهد

و ما 

چه

عاشقانه

چه

عاشقانه ...

به ماه نگریستیم

تا

خواب ِ آشفته نبینیم  ...

 

(الف _هیچ)

پاییز91


 
 
... بهانه ای برای زمینی بودن
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩۳
 

گلابتون !!!

صدای تو زندگی ست

کمی حرف بزن !

بگذار سوت کارخانه ها

سمفونی شلوغ تمدن باشد,

چشمهای تو  ...نگاه تازه است !

بگذار شاخص بورس

واحد سنجش چشم های بسته

با جیب های گشاد باشد ,

گلابتون

گیس های تو  در باد

تداعی  بکر بدویت است !

بگذار انسان با وحوشیت ش

صعود مقیاس ارز را 

 رقم بزند,

...

من و تو درختیم

که هنوز بهشت ِ گنجشک های   بی خانمان ست

بگذار اره ها

معمار کتابخانه باشند  ,

گلابتون...

من و تو پروانه ایم

بگذار بالهای کاغذی مان

طرح ترنج قالی دخترکی شود

که گره هایش را

متوسل به شمع

رج میزند

بگذار در بی خبری فانوس

ژنراتورها

حلال الکتریسیته ی بمب های نوترونی باشند,

بیا عزیزکم

بیا به آستان شمع دخترک قالی باف

سر فرود آریم

و در جهان پپسی ها

طعم خوش سکنجبین باشیم

بیا     ...

و در تراژدی گازهای خردل

به جای ماسک 

اکسیژن عشق را

...بشورانیم ,

...

شاید که ما

بهانه ی کوچک زمینیم ...

تا آتشفشانش را

در سینه بخسباند

و به رویای دوباره ی  جنگل

خورشیدش   را

سماع کند ...

دیگر بار

هرصبح ...هر شام

 

(الف_هیچ)


پی نوشت : از دفتر گلابتون نامه

این روزها اینجا ...این صفحه شلوغ و مملو از بازدید کنندگان متفاوتی شده است که با جستجوی شعر ضد جنگ به اینجا  میهمان میشوند...  به راستی باید خوشحال باشم یا ؟؟؟    ........... حال جهان خوب نیست

برای این روزها و دقایق ادمهایش  تا میتوانیم دعا کنیم

 

پی نوشت 2: بشنویدم

نقاشی از دیوید فردریش


 
 
... گاهنامه
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۳
 

http://gahinameh.persianblog.ir

لطفا گاهنامه را همراه با ما دنبال کنید و ما را در هرچه بهتر شدن این صفحه یاری فرمایید

از این پس اخبار و تفسیر تحولات عراق را از این ستون به قلم دوست و برادر ارزشمندم جناب دکتر مهدی شریفی دنبال کنید ...

این صفحه در نظر دارد تحولات را بدون شانتاژ .. تبلیغ و تنها در جهت ارایه اطلاعات صحیح و مقابله با جنگ روانی رسانه های خودفروخته به همه ی  بزرگواران و خوانندگان این صفحه ارایه نماید ...

به یاری خداوندگار بزرگ

گاهنامه ...

سپاس و یاعلی

 

پ.ن:  مدتها بود که مطالب صفحه ارشیو شده بود ...

به  احترام پیامهای بزرگواران و عزیزانی که همواره حقیر مورد الطافشان قرار داده اند  ... برخی از مطالب را از ارشیو خارج کرده ام ... تنها به پاس حضور محترم تان 

درودهایم را پذیرا باشید


 
 
... رویای مردی که خواهد آمد
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۳
 

خواب می بینی

گنجشک های کاغذیت را

هوا کرده ای ... !

پسله ات

خالی از جنبش مگس ها  ...

و

جمله   پوست و گوشت ,

که  اندامت را

به استخوان  ,  شماره  نیست ...

سیاه  ِ سیاه

با دندان هایی

برف ِ   برف ِ   برف .

...

خواب می بینی ...

باهار آمده

سر ِ یک صبح ِ جمعه ی دلتنگی

و

مترسک ها

بوسه بر آغوش ِ بادهای جنوب

و

گوسپند ها

مسیح  را  آواز ...

...

باهاری که

سهم ِ  تو را

 نخواهد بود  دیگر

شماره ای  ,

از گندم   ...

...

آرمیده ای

 در باغ های گیلاس    

پروانه ها

دوش به دوش ,

شکوفه های خجند را

بر گونه ی  تب دارت

ضماد می کنند ,

...

خواب می بینی ...

ظهر ِ  داغی

که عطش را

سایه سار ِ بلند ِ

 تازه  بلوطهای   " د َدا ب "

فرو کشیده  ... و

گیسوان دخترکانش را

اقاقی های سرزمین ِ ثقل

جشن بسته .

...

چشمانت اما

آویژه ی  اشک است برادر ... 

 با سوگخندی تلخ

 تعبیر میکنی

انگشت های سیاهت را

لابلای

انگشت دانه های سپیدی

که 

سالهاست

انتظارش را

به چل‍ه نشسته ایم  ...

 

(الف_هیچ)

 

پی نوشت :

1: قوله تعالی  :   " وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ "

 

2: بشنویدم این روزها با  " مصلوب " 

3: نقد و نگاه این شعر را به قلم ادیب محترم سرکار خانم لیلا نجفی

در ادامه مطلب امده است ....از ایشان و نگاهشان سپاسگزارم ...

سپاس و یاعلی 

 

 

 

 


 
 
...جهان عاقبت
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۳
 

 

 

 

زخم جان از حد گذشت و حرف ِ دل فریاد شد
شوری آب مراد تمثیل ِ اهل الله شد

ای اسف بر حال مسکین سبو
غوره در جام زر منصور روح الله شد

بی حسب محبوس مرغان اساطیرش شدم
مرغ ِ حقش آیه ی امن یجیب ِ یاس شد

با ابابیل دلت سنگم زدی ...آخر چرا ؟
وعده گاه طالع ِ بی مادرم ترمال شد

صور اسرافیل هردم می دمد مکاره را
کین جهان ِعاقبت حال ِخوش اغیار شد

 

(الف_هیچ)

 

 

پی نوشت :کاش گفتن همه ی حرف ها به آسانی شعر بود ...

آنگاه من بودم و تو بودی و جهانی از ...

صدای مازیار

پی نوشت دو:

دردی ست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن


 
 
... یکشنبه های عزیز
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

سرباز بودم با شاخه گلی در قلب تفنگ

و تو موهایت

چقدررر

گندم داشت .

...

یکشنبه های عزیز !

یکشنبه های مهربان !

یکشنبه های رودخانه و قطار !

یکشنبه های توت فرنگی !

یکشنبه های درخت !

یکشنبه های  گندم !

یکشنبه های شهر !

ماسیده اید !

چقدرررر

بر گوشه گوشه ی این  بغض

بر گوشه گوشه ی این خیابان

در زیر سایه ی اشک ها...لبخندها.,

چشم بسته ...و

دست ها در فرودشت ِ پونک و نعنا

موهایت را

موهایت را

 شانه می زند.,

...

فریاد می کشی

انگشت های باروتی ات را

به من بده ...

این شهر

این زمان

حوصله اش,  از سقف ها گذشته است .

فریاد می کشی

اصلا قبول

من شاه بلوط ها را

در زیر سایه پنهان روزگار ,  دفن

تو بعد از این

برای تیر باران گنجشک ها

شاخه گلت را

نثار کن .

...

گم شده ,

در انزوای ماه و مهتاب

غریبانه.........

با سینه ی پر ستاره

از فتح... ازجنگ ...از لوله ی تفنگ ,

که سرخ پوشیدم

وقتی قلم ها

داوران ِ فلسفه بودند

و تفنگ ها

در انبان ِ سرگردهای چکمه پوش

رویای

 زنگار بسته  , می کشیدند ,

 خنده های شاه بلوطی ات

عصرهای چکمه ای م  را

زیتون وار

به بار شعر می آمیخت

بی گلوله

 بی مرز

 بی تفنگ

و موهات

چقدرررر گندم بود

در سایه سارهای لیندن ....

...

بلشویک پیری هستم

با نقش های اولیگارشی

بر بازوان خاطره انگیز

از سرب و گلوله و فریاد ...,

 

 

اشکهایم را

در پای داغ ِ لاله ها

باریدم ...

در خون نشسته ...به زاری

از اضطراب نهفته ی یک شهر

...

بلشویک پیری هستم

با شاخه گلی

در جیب

و تو

"موهایت چقدر گندم بود"

بلشویک پیری  

با

عصرهای یکشنبه ای

که دیگر

 یادی از تو

ندارد ...

بلشویک غمگینی

که ستاره اش را

در ظلام ِ  تردید

بر قاب بی کسی  آویخته

و نقش میکند

موهای گندم گونت را

خالی از توپ

خالی از تانک

خالی از شهری

که دیگر

گندم ندارد ...

 

(الف_هیچ)


تصویر: پیکاسو

پی نوشت 1: بشنوید

 


 
 
فریب جنگ
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

 

 

کودک میشوم
تفنگ  کوچکم را
پشت تپه های انزجار
در تبعید بادهای خورشیدی
تدفین میکنم

و هر سحرگاه
با شعر ِ زندگی زیبا خواهد شد
برای همه ی پروانه هایی که حالا نیستند
سرود صلح  سر می دهم

...


بگذار دست حقیقت زندگی

در آستین ِ کذب مذاکره
ماشه اش را
به سمت همه ی ما بچکاند ...

تا  قربانی کودکی مان شده  باشیم ...


(الف_هیچ)

 

پی نوشت : گاهی با همه فهم و ادراکت  خدا را در ذره ذره عالم هستی

چه به حضور چه نشانه چه رحمت بیکرانش   استشمام میکنی

اما وقت هایی هم هست که دوست داری جایی در نهایت خود خودت

کفر بورزی به همه  بودنی که بهتر می بود  شاید ...که نباشد

بشنویدم این روزها با همین حرف ها ...بازگشت به سیاهی...

 

پینوشت 2:

اینجایم

بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ میکشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را

تکان میدهم.

زنده یاد ... حسین پناهی

 

 


 
 
... ت ن ه ا ی ی
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

 تنهایی سیب بود ,

که افتاد    و      

 زمین ندیده ابلیس شد   .

 

تنهایی نارون بود ,

 رخ به خاک کشیده ,

 موی درباد ,   که حزن میفروخت  .

 

 

تنهایی , نی بود,

 نیزه در خیزران ِ تن ,

 فاخته گلو  ,

سوخته فریاد  .  

 

 

تنهایی انار بود ...

خون به دل تنیده  ...

 سرخ جامه  ...

شهید به  شعر .

 

 

تنهایی درخت بود ,

 سایه   بر جوی کشیده ,

 دل ,  

از مهر ِ  رود بریده ...

 

 

تنهایی, رود بود,

 لبالب به خاک تنیده,

 چه دربدری ها ,    ندیده ...

 

 

 تنهایی برگ بود,  

گداخته جان ,

 سوخته تن  ,

 زیر ِ   رد پای دوست .

 

 

 تنهایی    من بودم ,

 تنهایی     تو بودی ,

 تنهایی    انسان بود ,

انسان بود ,

 ریشه در خون    و    ذبیح به عشق      .

 

 

تنهایی ,  پرچم بود ,

 ایستاده بر خاک  ,

 در احتزاز  گلوله و باران ...

 

 و

تنهایی چاه بود    ,

  دل اشکین  و   گوش ِ جان ِ علی   .

 

 

....

تنهایی بود و

او  بود

تنهایی هست و

او    ...

 

(الف_هیچ)

 

پی نوشت :

عزیزی از تنهایی گفت ... حقیر هم از تنهایی اینجا نوشت و به قول استاد مخلصه ی کلام این شد

" که برادر همه ی اینها هست  و باز هم نیست ..."

 


 
 
.....گرنیکا
نویسنده : اردلان نوری - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٢
 

 

((گرنیکا))

 

کاش انسان نبودم  و

رنج هایت را

به زخم قلم

نمی تراشیدم

...

می گویم کاش کبوتری باشم

اما    جلد ِ آشیانه ای   نه

می گویم کاش ترانه ای باشم

اما     حسرت ِ فراقی  نه

...

می خواستم ابری  , باشم ...

لبهای ترک خورده ات را به بوسه ای   , بارانی

 

می خواستم جغدی باشم...  شووووم

تا شاه نشین شگونم   را

بام هیچ خانه ای  ,   نه ...

 

می خواستم  اشکی  باشم ... که   بباری ام

می خواستم قصیده ای باشم ...که   بخوانی ام

می خواستم صداقتی باشم ...که   بگویی ام

...

میگویم کاش انسان نبودم   و

تو مرا نمی شناختی ...

 

می گویم کاش عقوبتی  بودم و

تو  مرا  نمی گرفتی .

 

 

(الف_هیچ)

عکس : پابلو پیکاسو

پی نوشت : مرثیه ای برای لورکا ...شعر انتونی ماچادو  و با صدای محسن عمادی

 

 

از همه دوستان و بزرگوارانی که این چند روزه این حقیر را مورد الطاف پر مهرشان قرار داده اند سپاسگزارم ..بی شک اشنایی با شما عزیزان و بزرگواران برای این کمترین همواره مایه ی مباهات بوده 

شاید در فرصتی مناسب  با حال و احوال بهتر فرصتی برای  حضور در ان وادی درکنار شما عزیزانم مهیا شد و تا ان زمان همواره درودهایم نثار همه بزرگواری تان باشد 

سپاس و یاعلی


 
 
← صفحه بعد